تبليغاتX
مشک خالی
وبلاگ

WebDarWeb Bookmark and Share
یادنوشته های پراکنده
ضيا مصباح

بايد گفت علت اصلي عقب ماندگي و عامل اساسي گرفتاري هاي جامعه ايراني عدم اجراي قانون است. اکثر روشنفکران و صاحبان قلم نيز قانون شکني و زير پا گذاشتن قوانين را اساس تمامي نابساماني هاي جامعه دانسته و چنين مي انديشند که اگر قوانين به گونه يي درست اجرا شود، مشکلات نيز حل و فصل خواهد شد. نشريات مستقل هم هرازچندگاهي صفحه يي را به بحث در اين خصوص و انتقاد از قانون شکني اختصاص مي دهند و بديهي است گناه قانون شکني نيز هميشه به گردن دولت مي افتد و بس.

عامه مردم و حتي قشر روشنفکر ما، بر اين گمانند که قانون ابزاري است در دست دولت، بنابراين دولت همان گونه که از پيشرفته ترين ابزار و وسايل در جهت توسعه و پيشرفت مملکت و اداره امور جامعه بايد استفاده کند، مترقي ترين قوانين را نيز براي اداره امور جامعه بايد به کار گيرد.

در اينکه تنها در سايه حکومت قانون است که مي توان در جاده پيشرفت و ترقي - و به اصطلاح امروز، توسعه - قدم برداشت شکي نيست و تاريخ اين را نشان داده، موضوع اين است که چرا و به چه علت در جوامعي نظير جامعه ما، قانون اجرا نمي شود؟ چرا اين همه قانون شکني وجود دارد؟ چرا بعد از بيش از 100 سال از عمر قانونگذاري در کشور ما قانون نمي تواند حکومت کند؟ و اجرا نمي شود،...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:40  توسط علی رضا پارسا  | 

مهدي غني

اين هم يکي از عارضه هاي فرهنگي و اجتماعي ماست که وقتي با پديده يي مشکل پيدا مي کنيم ديگر حاضر نيستيم هيچ ارزش و نقطه مثبتي در آن ببينيم يا وقتي نسبت به مساله يي شيفتگي پيدا مي کنيم ديگر هيچ کاستي و نقصي در آن را نمي خواهيم بپذيريم. اين حالت معمولاً در طول زمان حرکتي آونگ گونه پيدا کرده و در يک سيکل زماني به نقطه مقابلش تبديل مي شود درحالي که اگر فارغ از گرايش ها و واکنش هاي گذرا مسائل را واقع بينانه بررسي کنيم به نتايج بهتري خواهيم رسيد.

در مشروطه به ضرورت قانون رسيديم، همه خوشبختي ها و آرزوهايمان را در همين «يک کلمه» قانون ديديم. گمان کرديم قانون درست کنيم همه چيز درست مي شود. پيشرفت، توسعه، آزادي، رفاه و... همه در گرو همين يک کلمه است و بس. مجلسي برپا کرديم و قانون گذرانديم. از فرداي امضاي فرمان مشروطه به جان هم افتاديم. مشروطه خواه و مشروعه طلب درست شد، سوسياليست ها با دموکرات ها درافتادند، روزنامه چي با آن يکي و... خلاصه هرج و مرجي شد. باز هم نشد.

15 سال بعد از انقلاب مشروطه در دوره رضاخان به اين رسيديم که يک ابرمرد، يک قدرت مطلقه مشکل گشاي ماست. مملکت را از هرج و مرج مي رهاند، کارها را سامان مي دهد، قلدران را سر جاي خود مي نشاند و... اما نشد. همه قوانين را زير پا گذاشتند. سرنوشت همه را يک نفر تعيين مي کرد. نمايندگان مجلس هم با صلاحديد او تعيين مي شدند. فرمان شاه جاي قانون نشست. براي دين و لباس و همه چيز مردم او تعيين تکليف مي کرد. خلاصه آنچه مي خواستيم نشد. شهريور 20 به آزادي رسيديم. از ديکتاتوري بيزار شديم. چنان شيفته آزادي شديم که يادمان رفت خاک وطن مان در اشغال بيگانه است. سربازان انگليس و روس در شهرهايمان رژه مي رفتند و ما براي سقوط ديکتاتور پايکوبي مي کرديم. آزادي آنقدر ارج و قرب پيدا کرد که سيدضياء عامل انگليس هم به وطن بازگشت- همان که با کودتا ديکتاتوري را برايمان به ارمغان آورده بود. او هم به فکر بهره گيري از آزادي افتاد، روزنامه منتشر کرد و حزب تشکيل داد و آزادانه توطئه مي کرد. در اين ميان به اين رسيديم که تا استعمار انگليس هست و نفت ما را تاراج مي کند به جايي نمي رسيم. از همان فضاي آزادي بهره گرفتيم و عليه انگليس و شرکت نفتش به پا خاستيم. نفت مان را از چنگ اين ابرقدرت جهاني درآورديم. اما باز آزادي همان داروي دردهايمان، بلاي جان مان شد. هرکس نسخه يي نوشت، هريک ديگري را متهم کرد، باز هم همان قصه هميشگي که «آنها افتادند به جان ما و ما افتاديم به جان هم». شد آنچه نبايد مي شد. همه آنها که براي نجات ايران نسخه يي داشتند و به تنهايي مي خواستند کاري کارستان کنند توسط يک تن قلع و قمع شدند. سرتيپ آزموده يي دادستان شد، مصدق را دستگير کرد و محاکمه، فاطمي را اعدام، فداييان اسلام را تيرباران، افسران حزب توده را اعدام و زنداني و... خلاصه سه سال بعد از کودتا، ساواکي تاسيس کردند که ديگر کسي سربرنياورد.

25 سال طول کشيد تا ملت رسيد به اينکه بايد وحدت کلمه داشته باشد، اختلافات را کنار بگذارد، ديکتاتوري و استعمار هر دو عامل بدبختي را از ميان بردارد، حکومت فردي مشکل آفرين است، بايد حکومت قانون باشد آن هم قانوني که خدا گفته است. قاطبه ملت به استقلال و آزادي و جمهوري اسلامي راي دادند. سعادت دنيا و آخرت شان را در آن ديدند. برايش جان دادند، هزينه کردند و...

اکنون اينکه چه شد و چرا شد، باز عده يي را به اين فکر انداخته است که راهي ديگر جست وجو کنند. شعاري ديگر سر دهند و نسخه يي ديگر بپيچند.

سير تاريخ مان نشان مي دهد ما ملتي ايستا نيستيم، اگر ضربه مي خوريم، لطمه مي بينيم از رو نمي رويم، از پا نمي نشينيم، باز راه چاره مي جوييم. اين رمز پايداري ماست. اما پس از اين همه افت و خيز آيا جاي آن ندارد که بي گدار به آب نزنيم و تجربه هاي گذشته را تکرار نکنيم؟

آيا اين همه هزينه ارزش ندارد قدري تامل کنيم؟ واکنشي، عکس العملي و ضدي تصميم نگيريم؟ همه عوامل را در نظر بگيريم، شتابزدگي را رها کنيم، گذشته را واقعاً چراغ راه بدانيم. ما از گذشته درس نگرفته ايم. ما همواره از گذشته فرار کرده ايم. در لحظات سرنوشت ساز فقط به فکر رهايي بوده ايم، به کجا؟ چندان برايمان مهم نبوده است، رهايي به هرجا. گويي همان تلقينات صوفي منشانه که دم را غنيمت دار بر تصميمات سياسي مان نيز غالب شده است درحالي که امروز ما نياز به عقلانيت، دورانديشي، جامع نگري داريم، نه احساسات، کينه ورزي و حرکت کور که سمي مهلکند.

اعتماد 2117
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:11  توسط علی رضا پارسا  | 

مسعود ملک پور

1- ميرزارضا کرماني

ناصرالدين شاه که يکي از طولاني ترين سلطنت ها را از آن خود کرده بود هنگام مرگ محمدشاه 16 سال داشت. او به تدبير امير که پيشکارش بود با لشگري آراسته به تهران آمد. در حالي که حدوداً 40 روز حکومت تهران به دست مادرش مهدعليا بود در زمان سلطنت نسبتاً طولاني ناصرالدين شاه حوادث مختلفي رخ داد چون شورش بابيه که از زمان محمدشاه شروع شده بود و در دوره ناصرالدين شاه دوباره سر برآورد که با تدبير اميرکبير ظاهراً به سکوت نشست. شورش هايي در خراسان، واقعه هرات و جنگ مرو و خروج شيخ عبيدالله و... در زمان وي به وقوع پيوست. مهم ترين امتيازي که در زمان اين شاه قاجار به خارجيان داده شد، در زمان صدارت ميرزاعلي اصغرخان امتيازي بود که به ماژور تالبوت (کمپاني رژي) به مدت 55 سال داده شد تا خريد و فروش تنباکو را منحصراً به دست داشته باشد که با مخالفت مردم و علما مواجه شد و بالاخره با فتواي ميرزاي شيرازي و همکاري ميرزاحسن آشتياني دولت ناچار شد قرارداد را لغو کند. جنبش يا نهضت تنباکو اولين رويارويي دولت با ملت بود و ايرانيان فهميدند مورچگان را چو بود اتفاق/ شير ژيان را بدرانند پوست، در واقعه تنباکو قدرت علماي واقعي شيعه و اطاعت مردم از آنها طوري بود که حتي زنان ناصرالدين شاه در دربار کوزه قليان ها را شکستند، يکي از وقايع ننگين دوره سياه ناصري فرمان قتل اميرکبير بود که در حال مستي و نظربازي به دست امينه اقدس داد که در اين راستاي خيانت و جنايت به پدر نامرحومش تاسي کرد که او هم ميرزا ابوالقاسم فراهاني معروف به قائم مقام را کشت و آنقدر اين عمل زشت و ننگين بود که حتي خود ناصرالدين شاه هم سخت پشيمان شد و آن را به زبان مي آورد....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:21  توسط علی رضا پارسا  | 

مهدي غني

محمدعلي فروغي معروف به ذکاءالملک چهره معروفي در تاريخ معاصر ايران است و اکثر مردم او را مي شناسند اما هرکس از او تصويري دارد. برخي او را به عنوان سياستمداري مي شناسند که شهريور 1320در انتقال قدرت از رضاخان به پسرش محمدرضا نقش مهمي ايفا کرد. برخي نيز او را از اهالي فرهنگ و با «سير حکمت در اروپا» و ديوان عمر خيام و تاليفات ديگرش مي شناسند.

معمول اين است آنان که در حوزه قدرت و سياست نقش آفرين مي شوند کمتر به مسائل فرهنگ و انديشه و اخلاق بها مي دهند و ديپلماسي و موازنه قدرت و نظامي گري و پول و ثروت در نظرشان تعيين کننده تر مي آيد. انديشه ورزان و اهل فرهنگ نيز از معادلات قدرت و زد و بندهاي سياسي فاصله مي گيرند و دامان خود را به آن نمي آلايند، اما فروغي در اين ميان شخصيت ويژه يي دارد. او در طول عمر 67ساله خود تک ساحتي نبود. او سياست و فرهنگ را به موازات هم پي مي گرفت. در حالي که در کاخ شاهي تاج بر سر رضاخان مي نهاد، از فلسفه غافل نبود و مي کوشيد فيلسوفان را بشناسد و به جامعه خود بشناساند. در پست وزارت به امور اجرايي و سياسي مشغول بود و همزمان به تصحيح ديوان شعراي بزرگي چون فردوسي و خيام و... سرگرم بود. اين چندوجهي بودن او و درهم تنيدن عرصه سياست و فرهنگ در فروغي عجين شده بود. چنان که در حوزه هاي خاص تر نيز اين چندبعدي بودن را با خود داشت. در سياست در صحنه ها و نقش هاي متفاوت و گوناگوني حضور يافت. سه دوره در مجلس اول و دوم و سوم شرکت داشت و وکيل مردم شد. قانونگذاري را تجربه کرد و حتي به رياست مجلس شوراي ملي رسيد. در دوره احمدشاه رياست ديوان عالي تميز يا ديوان عالي کشور را عهده دار شد. با روي کار آمدن رضاشاه فروغي اولين کابينه دوره پهلوي را در 1304 تشکيل داد. همين کابينه بود که انتخابات مجلس موسسان را برگزار و قاجاريه را از سلطنت خلع کرد و آن را به سلسله پهلوي بخشيد. مراسم تاجگذاري رضاخان نيز در چهارم ارديبهشت 1305 توسط دولت فروغي برگزار شد. در کابينه بعدي فروغي وزير جنگ و سپس وزير خارجه شد. در سال 1312 بار ديگر به نخست وزيري رسيد و دو سال در اين سمت باقي ماند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:17  توسط علی رضا پارسا  | 


64 سال پيش در يک روز سرد پاييزي چون اين روزها روح الله خالقي و حسين گل گلاب که غم اشغال نظامي ايران توسط متفقين بر دلشان سنگيني مي کرد، تصميم گرفتند سرودي ملي و ميهني براي تشجيع مردم در برابر اشغال بيگانگان بسازند. چنين بود که گل گلاب استاد وقت دانشگاه تهران شعرش را گفت و استاد مسلم موسيقي ايراني روح الله خالقي موسيقي آن را ساخت تا سرود « اي ايران» متولد شود. گفته مي شود نخستين خواننده اين سرود بنان و سپس اسفنديار قره باغي بوده است. با اينکه اين قطعه در آواز دشتي که از الحان حزن انگيز ايراني است نوشته شده است، ولي برانگيزانندگي آن باعث بهت و تعجب کارشناسان است. البته يک نظريه معتقد است حزن ناشي از اشغال نظامي ايران توسط متفقين، بزرگ ترين مايه برانگيزانندگي اين سرود است. در آن زمان مردم حضور نظاميان اشغالگر را در کشوري که صاحب تمدني بزرگ است و تمامي اسباب اقتدار را در خود دارد، قابل تحمل نمي دانستند و همين امر بر احساس سازندگان براي ساخت يک قطعه تاثيرگذار و مخاطبان براي استقبال از آن افزوده است. فرهاد فخرالديني رهبر ارکستر ملي مي گويد اين قطعه را در همه کنسرت هاي ارکستر ملي اجرا مي کند و مي افزايد؛ من احساس مي کنم مردم وقتي در کنار هم اين قطعه را مي خوانند با هم صميمي تر مي شوند و در واقع اين قطعه يک وحدت و يکپارچگي به مردم مي دهد. يکي از روزنامه نگاران مي گويد، ايرانيان اگر تمام سرود را حفظ نباشند، حداقل مطلع آن را از بر دارند. آنجا که گفته مي شود؛ اي ايران، اي مرز پرگهر، اي خاکت سرچشمه هنر، دور از تو انديشه بدان، پاينده ماني تو، جاودان، اي...
اعتماد2113
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:7  توسط علی رضا پارسا  | 

پس از تعطيل کردن حسينيه توسط ساواک و متوقف شدن همه برنامه هايي که شريعتي براي حال و آينده اين موسسه تدارک ديده بود، او نامه يي به همسرش خانم دکتر پوران شريعت رضوي که با فرزندان در مشهد زندگي مي کرد، نوشت و احساس خود را از اين واقعه بيان کرد. پيداست در اين نامه که جنبه خصوصي و شخصي داشته وي احساس واقعي خود را بيان کرده است؛

پوران عزيزم،

بالاخره شد آنچه که مي بايد مي شد، ولي هيچ فکر نمي کردم به اين ديري و به اين خوبي، خدا را مي بينم، حس مي کنم، به روشني و صراحتي که حضور خودم را و گرمي و نور خورشيد را و روشني برق ناگهاني در ظلمت غليظ و عام شب را و سوزش آتش را و عطر گل را و عشق را و... خدا را، خود خدا را... دست هايش را به روي شانه ام لمس مي کنمش که، به نشانه حمايت و لطف گذاشته است و در برابر اين همه دشمني ها و خطر ها و زشتي ها و خيانت ها و دروغ ها و پستي ها و بي رحمي ها و بي شرمي هاي... طلا و تيغ و تسبيح و همسازي هميشگي استبداد و استحمار. پوران نمي داني که چه کرده است، نمي بيني که چه کرد؟ چه مي کند؟ در زير باران رحمتش تنها ايستاده ام و از شدت نمي توانم نفس برآورم، عجيب اين خدا مهربان است و فهميده و بازيگر، مي بينم که جبر عقيده و حق پرستي مرا در برابر قوي ترين جبهه هاي خطرناک قرار داده است و با همه درافتاده ام و در عين حال هيچ سلاحي در دست و هيچ سرمايه يي و پايگاهي و صنفي و قدرتي در اختيار ندارم و با اين همه نابرابري، موفقيت مطلق با من بوده است، البته خدا هم معجزه مي کند، با وسيله و سبب مي کند، وسيله کوبيدن اين دشمنان قوي و همدست چه بوده است؟ در يک کلمه، خود همين دشمنان قوي و همدست، خود همين غرور و قدرتمندي و رسوايي.

همدستي شان، تنها وسايل و امکاناتي بوده است که خدا به من ارزاني داشته است. اين چيره دستان در حمله ناگهاني و بي رحمانه و هوشيارانه و همدستانه و با سازو برگ شان، به من بي دست و پاي بي هوش و حواس و تنبل و تنهاي بي عرضه يي که از عهده سرپرستي زن و بچه اش عاجز است، شکست بخورند و رسوا شوند، خوشبختانه همه چيز روشن شد و همه کس نيز شدند، هم روشنفکر، هم بازاري، هم دولت و هم روحانيت، يک نقطه سوال، يک کلمه ابهام بر جاي نماند. از طرفي راه هم باز شد و اين آبي که در چاه مانده بود، در زير زمين انبار شده بود، در يک استخر، در سرچشمه شده بود، جاري شد، کار تمام شد، کار من تمام شد...

اعتماد2111
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:11  توسط علی رضا پارسا  | 

مهدي فاتحي

حکومت ديکتاتوري پهلوي در دهه 40 و اوايل 50 مخالفان و دشمنان اصلي خود را يا در مبارزان مسلح که در خانه هاي تيمي جاي داشتند و دست به ترور مي زدند، مي ديد يا در بين روحانيون و وعاظ و منبري هايي که در مسجد و روي منبر به شاه توهين مي کنند. اما در بدو حرکت شريعتي در حسينيه ارشاد خطر جدي از آن سو احساس نمي کرد. مدت زيادي نگذشت که تاثيرگذاري حسينيه ارشاد و جريان روشنفکري ديني براي نهادهاي امنيتي روشن شد. آنها به اين نتيجه رسيدند که دست اندرکاران حسينيه جوانان را گمراه مي کنند و از وضع موجود آگاه شان مي کنند و معترض بارشان مي آورند. ارتشبد نصيري رئيس ساواک به دربار مي نويسد؛ «فعاليت هاي منحرف کننده حسينيه ارشاد قبل از آنکه اقدام به تعطيل آن بشود حاوي اثرات تبليغي قابل توجهي در توده هاي دانشجويان و بازاريان جوان بوده و از ميان آنان عده يي را عملاً به سمت فعاليت هاي مخرب سوق داده است. بعد از اينکه به وجود اين فعاليت هاي مخرب پي برده شد، نشريات گوناگوني که از طريق حسينيه مذکور نشر و توزيع مي شد و متجاوز از هزاران جلد کتاب و جزوات و پلي کپي و امثالهم ضبط و معدوم شد کماکان عمليات خنثي سازي روي تبليغات مورد بحث که هنوز آثار آن در ميان گروه هاي مذهبي به چشم مي خورد، به طور مستمر ادامه دارد...»

شروع کار

حسينيه ارشاد در تاريخ 24 دي ماه 1346 در اداره ثبت شرکت ها و سازمان هاي غيرانتفاعي توسط محمد همايون و ناصر ميناچي به ثبت رسيد هرچند پيش از آن با داير کردن محلي موقت در خيابان چالهرز و محل فعلي حسينيه در سال 1343 در خيابان شميران، فعاليت هاي فرهنگي و مذهبي و ترويجي خود را آغاز کرده بودند. در بدو راه اندازي اولين سخنرانان برنامه هاي حسينيه، مرتضي مطهري، محمدتقي شريعتي، علامه محمدتقي جعفري و حجت الاسلام شاه چراغي بودند. نيت موسسان که بيش از سه نفر نبودند، در ابتدا ترويج اسلام واقعي که از خرافات و ظاهرپرستي عاري باشد و همچنين حرکت جديد و نوگرايانه ديني بود که با ادامه و گسترش فعاليت هاي حسينيه و همچنين حضور دکتر علي شريعتي، اين مساله بيشتر حسينيه ارشاد را تبديل به نمادي براي حرکت و جنبش نوگرايي و روشنفکري ديني کرد....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:10  توسط علی رضا پارسا  | 

مسعود ملک پور



خواندن کتب مختلف تاريخي با سمت و سو و نظرات متفاوت حالات مختلفي را در انسان به وجود مي آورد. گاهي عصباني شده و کتاب را زمين مي کوبد و گاهي از بي رحمي و خشونت انسان ها آه کشيده و بعضاً لبخندي از رضايت مي زند. حالات متفاوت انسان در برابر حوادث مختلف تاريخ را مي توان به طعم هاي مختلف غذا تشبيه کرد که واکنش هاي گوناگوني در آدم برمي انگيزد.

حادثه شيرين

حسن مستوفي فرزند ميرزا يوسف از سياستمداران استخوان دار دوره پهلوي اول بود که به او «آقا» مي گفتند و معروف است که معمولاً رضاشاه حرف ها و نظرات او را قبول داشت و عمل مي کرد. بعد از فوت پدرش 70 پارچه آبادي به او ارث رسيد که همه آنها را در زمان صدارتش فروخت و خرج دولت کرد به استثناي ونک و يافت آباد و... روزي «يالمارسون» افسر سوئدي و رئيس ژاندارمري نزد صدراعظم (حسن مستوفي) آمده و از عقب ماندن حقوق چهار ماهه ژاندارم ها شکايت مي کند. حسن مستوفي در همان روز ده يافت آباد را به قيمت 80 هزار تومان به فرمانفرما فروخته بود که او تمام آن مبلغ را به «يالمارسون» داده تا حقوق عقب افتاده ژاندارم ها پرداخت شود.

مشمئز کننده

روزي ابوالفتح ميرزا سالارالدوله فرزند مظفرالدين شاه پيرمرد باغباني را ديد، ديگي گلاب بر آتش نهاده و مي جوشاند. امر کرد گلاب را جوشان و سوزان بر چهره او بيفشانند، التماس باغبان نتيجه نبخشيد و چون ناگزير فرمان را به کار بست، چهره اش يکباره سوخت و چشمش نابينا شد و حمل بار زندگي را از آن پس نتوانست، (مجله يغما، سال چهاردهم، دي ماه 1340)

خنده دار

سر جان ملکم در کتاب تاريخي خود مي نويسد؛ چنانچه مصنفان ايراني را محل اعتماد بدانيم، رعايت احترام وجود مقدس پادشاه به ذي حيات محدود نبوده و اين عوالم به اشيا که فاقد ادراک هستند نيز سرايت کرده بود... به مجرد ورود عباس (شاه عباس) به مطبخ خود در اردبيل سرپوش يکي از ديگ ها که وي نزديک آن قرار گرفت خود را دو بار و هر مرتبه چهار اينچ به احترام وجود شاه از جا بلند ساخت. (سر جان ملکم تاريخ ايران، ج 1، ص 543)

عبرت

سرهنگ تيمور بختيار بعد از کودتاي 28 مرداد به درجه سرتيپي ارتقا يافت و فرماندار نظامي تهران شد. او در سرکوب آزاديخواهان شدت عمل بي سابقه يي از خود نشان داد ولي بعداً به دليل اختلافي که با شاه پيدا کرد به فعاليت بر ضد شاه در اروپا و سوريه و عراق پرداخت. او در سال 1350 در شکارگاهي در حوالي بغداد به وسيله ساواک ترور شد. شاه در مصاحبه يي در تاريخ 4 فوريه 1974 با ژرار دو ويليه نويسنده فرانسوي در پاسخ به اين سوال که چه کسي بختيار را کشت، جواب داد؛ «ما». (خاطرات و مبارزات دکتر فاطمي، نوشته افراسيابي، ص 297)

گذشت تحسين برانگيز

در سال 1921 صدها هندوي با سلاح توسط گروهي از مسلمانان هند کشته شدند. قضا را مسلمانان دچار قحطي شدند. گاندي براي آنها از سراسر هند اعانه جمع آوري کرد و بدون کم و کاست در اختيار آنان قرار داد. (تاريخ تمدن ويل دورانت، ص 705)

وقت شناسي

نواب صفوي در مسافرتي به مصر به ياسر عرفات که آن موقع دانشجوي دانشگاه قاهره بود، مي گويد؛ تو بايد ملت فلسطين را از چنگال اسرائيلي ها نجات بدهي، نشسته يي درس مي خواني؟ (شيعه در تاريخ ايران، ص 484)

خوش خيالي

علم مي نويسد؛ سند مالکيت کاخي در جزيره کيش را به شاه دادم. او سند را پيشم پرت کرد و گفت؛ مگر مي خواهي يک وجب از خاک ايران مال من باشد. تمام ايران مال من است.

تعجب

دکتر انورخامه يي به نقل از خليل ملکي که از ياران دکتر مصدق بود، مي نويسد؛ مصدق به هواداران خود دستور داده بود کوچک ترين اقدامي نکنند. او ضمناً دستور جلوگيري از ادامه تظاهرات توده يي ها در روز 28 مرداد را هم داده بود و در حقيقت آنها را از صحنه خارج کرد. معمايي که هنوز حل نشده، (داستان انقلاب، طلوعي، ص 180)

نفر اولي

محمد طلوعي مي نويسد؛ در جلسه يي که با حضور هويدا و جمعي از وزيران شرکت داشته ناطق از محمدرضا به عنوان شخص اول مملکت نام مي برد که ناگهان هويدا افروخته شده و پشت ميکروفن رفته، مي گويد؛ مگر ما در مملکت شخص دوم هم داريم؟

تاريخ با طعم بي بي سي

روزولت براي شاه توضيح داد که از طرف سرويس مخفي امريکا و بريتانيا در ايران ماموريت دارد و براي تاييد اين ماموريت اسم رمزي را بيان کرد که شاه مي توانست روز بعد از بي بي سي بشنود. چرچيل ترتيبي داده بود که بي بي سي در پايان برنامه معمول خود به جاي جمله هميشگي «اکنون نيمه شب است» اعلام کند «اکنون دقيقاً نيمه شب است». شاه پاسخ داد که نيازي به اين کار نبوده است. آن دو يکديگر را درک مي کردند. (همه مردان شاه، ص 14، استيون کينزر)

با طعم حماقت

برخي عرب ها سنگي را از بن عمارتي مي کندند تا زير ديگ بگذارند يا اينکه تير سقفي را بيرون مي کشيدند تا زير خيمه خود نصب کنند. (ابن خلدون، ص 29، دو قرن سکوت)
اعتماد 2110
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 12:8  توسط علی رضا پارسا  | 



مهرداد ديلمي



دکتر سيدحسين فاطمي سياستمداري صادق، پاک، وفادار، مقاوم و... بود و در تاريخ معاصر ايران کمتر سياستمداري را مي توان يافت که مانند او چنين صفاتي را در حد بالا در خود جمع کرده باشد. با همه اين سجاياي نيکو، اما تندروي هاي گاه به گاه دکتر فاطمي کار را به جايي رساند که مخالفانش به کمتر از مرگ او رضايت ندادند و سرانجام او را در آبان 33 به رگبار بستند.سيدحسين فاطمي چهارمين پسر آقا سيدمحمد ناييني روحاني معروف نايين بود. سيدحسين از همان اول کله شق بود و در برابر بزرگ ترها کوتاه نمي آمد. هنوز راه رفتن نياموخته بود که وثوق الدوله کابينه قرارداد را تشکيل داد و سه ساله بود که کودتاي سوم اسفند رقم خورد.

سال هاي روزنامه نگاري

حسين دبستان را که تمام کرد پدرش او را به همراه پسر بزرگش سيف پور به اصفهان فرستاد تا به دبيرستان برود. برادر بزرگ در اصفهان روزنامه يي به نام «باختر» راه اندازي کرد و حسين براي تامين مخارج تحصيلش در بسياري از کارها به برادر کمک مي کرد؛ از غلط گيري و کارهاي چاپخانه گرفته تا رساندن روزنامه به مشترکين. هنوز سيکل دوم را شروع نکرده بود که مقالات ادبي مي نوشت و مطالبش مورد توجه کساني چون ملک الشعراي بهار و دبير اعظم بهرامي قرار گرفت. ديپلم را که گرفت، تنهايي و بدون برادر و با چند معرفي نامه از سوي متنفذين اصفهاني راهي تهران شد. حسين آنقدر اين در و آن در زد تا سرانجام ملکي مدير روزنامه «ستاره» پذيرفت او در روزنامه اش شروع به کار کند. حسين هم دفتر را تميز مي کرد، هم مقاله مي نوشت، هم غلط گيري مي کرد و به حساب و کتاب مشترکين نيز مي رسيد و شب ها تنها در اتاق روزنامه مي خوابيد. هنوز يک سال از آمدن حسين به تهران نگذشته بود که عملاً سردبير روزنامه «ستاره» شده بود. به مجلس مي رفت، به وزارتخانه ها سرک مي کشيد و خلاصه قصد داشت همه را بشناسد و سر از کار همه درآورد. بسيار تلاش مي کرد که مطالب انتقادي بنويسد و در گزارش هايش نيش و کنايه يي بزند، اما با حضور ماموران موشکاف اداره نگارش اين کار تقريباً غيرممکن بود. علي دشتي رئيس اداره نگارش به خاطر مقالات تند و تيزش چند بار او را احضار کرد. يک بار او را چنين نصيحت کرد؛ «تو راه قلم را بگير و برو. به زودي به همه چيز مي رسي، اما هميشه از دو خطر بپرهيز؛ اول آنکه هيچ وقت دسته يي درست نکن، خودت باش و خودت؛ فقط مسوول خطاهاي خود باش. ديگر آنکه با فرنگي نه دوست شو و نه دشمن که دوستي و دشمني آنها هر دو خطرناک است.»
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:50  توسط علی رضا پارسا  | 

آزادي اصطلاحي خام و خالص است و در بسياري از مواقع مورد سوء استفاده واقع شده است. آزادي در صورت خالص آن همان طور که دلپذير است فريبنده نيز هست. آزادي در صورت خام و خالص آن هميشه مورد تحريف واقع مي شود. پس براي اينکه آ زادي از تحريف مصون بماند بايد در شروع کار اصول آن را تعريف کرد تا مصونيت آن تضمين شود. اصول آزادي وقتي تعريف شد آنگاه محدوديت هاي قانوني فرد، گروه و دولت ها نيز مشخص مي شود. پس از مشخص شدن حدود و اختيارات هر کس و هر نهاد دموکراسي شکل مي گيرد. آزادي صورتي بسيار کلي دارد و اگر جزييات و اصول آن تعريف و مشخص نشود در آخر توسط همان کساني که بيرق آزادي را برافراشته اند مورد تعريف قرار خواهد گرفت. آزادي به تنه يک درخت مي ماند، از اين تنه درخت مي توان چماق ساخت و مي توان عصا هم ساخت، بستگي به ابزار و فرصتي دارد که يک تراشکار در اختيار دارد يا به دست خواهد آورد. بسيار ديده شده است که استادان تراشکاري از اين تنه چماق ساخته اند. اما اگر همان گام نخست که تنه درخت به مردم معرفي مي شود به آنها گفته شود قصد ما اين است تا از اين تنه عصايي براي راه رفتن شما بسازيم و عصا داراي چنين ويژگي هايي است و توسط چنين ابزاري نيز ساخته مي شود، وضعيت بسيار متفاوت خواهد بود و در آن صورت ديگر بيرق داران آزادي نخواهند توانست از پيکر درخت چماق بسازند و آن را به مردم به نام عصا معرفي کنند. هر چند چماق و عصا از يک کوره آيند برون اما شکل و کاربرد آنها کاملاً با همديگر متفاوت است. با چماق بر فرق مردم مي کوبند اما عصا ابزاري است که مردم مي توانند به کمک آن راه بروند. همان طور که اشاره شد وقتي يک فيلسوف و تئوريسين در همان گام نخست اقدام به تعريف آزادي کرد آزادي از شکل خام و خالص آن بيرون خواهد آمد و هر چه در اين تعريف فيلسوف و نظريه پرداز پيش تر رود آزادي پخته تر خواهد شد. آزادي پخته يعني دموکراسي. آزادي از دست و شر افراد ديکتاتورصفت و زياده طلب در امان نخواهد بود مگر اينکه در روز نخست و در گام نخست مشخص شود منظور فيلسوف و طراح از آزادي چيست. وقتي منظور فيلسوف و طراح از آزادي توسط بحث و فحص مشخص و مکتوب شد آنگاه از مقوله آزادي گذار کرده ايم و داراي نحله و مقوله يي ديگر به نام دموکراسي شده ايم. پس از پياده ساختن اصول و جزييات دموکراسي جامعه باز به وجود خواهد آمد. گزينه هاي بسياري براي استدلال در اين راستا وجود دارد اما دو گزينه جهاني وجود دارد که مي تواند بهتر به بحث ما ياري رساند. «کوروش هخامنشي» و «سقراط آتني» دو شخصيت جهاني هستند که مي توان از روش و عمل کردن آنها براي روشني هر چه بيشتر اين مطلب ياري جست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:47  توسط علی رضا پارسا  |